X
تبلیغات
افسانه شو

       خواستم پرواز كنم

       سال هاست كه معلّق ماندم

       سرچشمه روی زمين بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1392ساعت 1:19  توسط  الهه  | 

     هنوز هم سبز مي شود خاك، بي نام آب

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1392ساعت 1:52  توسط  الهه  | 


سلام. به هزار و يك دليل، تصميم گرفتم عنوان وبلاگم رو تغيير بدم و فقط خدا مي دونه چقدر اين تصميم براي من تلخ بود و سخت... هنوز عنوان جديد رو انتخاب نكردم."سرو نقره اي"هم افسانه اي شد كه من لايق راوي بودنش نيستم. سرو از ابرهاي بالاي سرش مي گذره... و به ستاره ها نزديك مي شه. ستاره ها به پاداش صبرش،گرد نقره اي به روش مي پاشن. شاهد درخشيدنش خواهم بود و فراموش نمي كنم حضور سروي كه مهرماه 1388 كاشته شد و تا زماني كه آفتاب هست، سايه ش بر سر باغچه ي كوچك من آواز مي خونه.

سبز باشيد هميشه همچون سرو

رمضــــان 1392



+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1392ساعت 5:23  توسط  الهه 

 

       یک عكس اتفاقی و عطر روزهای كودكی
       به روایت گل های بهار...
       و ما كه پژمردیم بر حسب اتفاق
       به روایت گلابی كه حاصل نشد...
     
       كاشان/ بهار ۱۳۹۲
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 23:14  توسط  الهه  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 1:58  توسط  الهه  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1391ساعت 0:59  توسط  الهه  | 

ظرفی رو پيدا كرد و داخلش آب ريخت. دوست داشت پشت سر مسافرها آب بريزه... او هم باور داشت. شايد داستان و دليل اين اعتقاد رو نمی دونست؛‌ اما باور داشت. بعد از چند دقيقه كه خداحافظی طولانی شد، حوصلش سر رفت و خودش رو با ظرف آب كه نور درونش می رقصيد، مشغول كرد. داخل آب چندتا برگ انداخت. من از برگ هاش برگی رو برداشتم و روی موهای زيباش گذاشتم. حرفی نزد... اما لبخند يادش نرفت. صادقانه مثل شنيدن صدای قلب مادرش، وقتی در آغوشش آرام می گرفت، صدایی رو از درون ظرف هم می شنيد. به صداهای اطرافش شاید اصلا توجهی نداشت و انگار هيچ صدایی به جز صدای قلب برگ هایی كه به آغوش آب سپرده بود نمی شنيد... می شنيد... شايد چون هنوز صدای قلب مادرش رو فراموش نكرده بود و شايد چون هنوز صدای كلمه هایی كه قلب رو به درد می يارن رو نشنيده بود. چون باور داشت قلب برگ ها هنوز هم می تپه و به همين دليل بغضی همراه با شادی به من هديه داد. نامش باران بود و باران اون روز اجرایی داشت  به روشنیه قلبش... امشب دور از باران و همراه با بغضی که دور شده از شادی، به ياد هنرمندی كوچك هستم. هنرمندی كه صدای قلب مادرش رو هنوز از ياد نبرده. هنرمندی كه لبخندش هنوز به رنگ برگ هاست.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1391ساعت 0:52  توسط  الهه  | 

دنیا كه شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنيای بی زنجير آفرید.

آدم بود كه زنجير را ساخت، شيطان كمكش كرد.

دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيری!

خدا دنيا را بی زنجير می خواست. نام دنيای بی زنجير اما بهشت است.

امتحان آدم همين جا بود. دست های شيطان از زنجير پر بود.

خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره كنيد. شايد نام زنجير شما عشق است.

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيری. اين نام را شيطان بر او گذاشت.

شيطان آدم را در زنجير می خواست.

ليلی، مجنون را بی زنجير می خواست.

ليلی می دانست خدا چه می خواهد.

ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند.

ليلی زنجير نبود. ليلی نمی خواست زنجير باشد.

ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.

 

لیلی، نام ديگر آزادی

بخشی از كتاب "لیلی نام تمام دختران زمين است"

عرفان نظرآهاری/  ۱۳۸۳

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 21:39  توسط  الهه  |